تبلیغات
سخنان پراکنده

سخنان پراکنده
به ما سکوت می آموختند و ما دزدانه با چشم هایمان همه ی حرف های عالم را مرور می کردیم.  
قالب وبلاگ
پس از سال ها  عبور و مرور خاطرات و گذر قطارحافظه از ریل های دوردست و تاریک روشن یادها و یادگارها امشب بار دیگر شهری که دوست می داشتم مرا با خود برد با ایام بی خبری از دهشتناکی واقعیتی به نام زندگی و با خبری از همه ی احساس های داغ و گل انداختن های گونه ها و لرزیدن های دست  و پریدن های رنگ و تپشهای دل.
آن روزها در دانشکده ی ادبیات و کلاس های درس خاقانی  و نظامی  رودکی و منوچهری بار دیگر شهری که دوست می داشتم مفری بود مفرح و دل انگیز تا ساعتی به دور از ترکیب های سخت و معانی کسل کننده پرواز کنم تا فراسوی خیال و بغض های معصومانه و دل بسپارم به نامه های نادر به هلیا و ترجیع نام
هلیا
هلیا
هلیا

برای  من زیباترین طنین شاعرانه ی واگویه های عاشقانه بود.

این کتاب در دهه ی شصت برای ما قحطی زدگان کتب عاشقانه  حکم کاغذ زر داشت  که دست به دست بین بچه های خوابگاه  می گشت. و امروز که  آن را دوباره خواندم رفتم تا فرادست ها و فراسوهای خیالات رنگین..

کتاب نامه های عاشقانه ی پسر کشاورزی است که 11سال قبل  در یکی از شهر های شمال عاشق هلیا دختر خان بوده است  و حالا پس از 11 سال پسر به آن شهر بازگشته و با   نوشتن نامه ها به معشوق  خاطراتش را مرور می کند.نادر ابراهیمی چنان صمیمانه روایتگر این عشق بی فرجام است که خواننده هرازگاهی بغضی و اشکی را بدرقه ی جملات کتاب می کند.

نام هلیا نیز ابداع خود نادر ابراهیمی است که به گفته ی همسرش روزی در اتوبوس بین شهر تهران و اصفهان پس از ساعت ها بازی کردن با کلمه ی "الهی" این نام را ساخته است .
اینک شما عزیزانم را به خوانش بخش هایی از این کتاب جلب می کنم.:

هلیای من

به شکوه آنچه بازیچه نیست بیندیش.
من خوب می دانم که زندگی، یکسر، صحنه بازی ست؛
من خوب می دانم.
اما بدان که همه کس برای بازی های حقیر آفریده نشده است.
مرا به بازی کوچک شکست خوردگی مکشان!
به همه سوی خود بنگر و باز می گویم که مگذار زمان، پشیمانی بیافریند.
به زندگی بیندیش با میدانگاهی پهناور و نامحدود.
به زندگی بیندیش که می خواهد باز بازیگرانش را با دست خویش انتخاب کند.
به روزهای اندوه باری بیندیش که تسلیم شدگی را نفرین خواهی کرد.
و به روزهایی که هزار نفرین، حتی لحظه ای را برنمی گرداند.
تو امروز بر فرازی ایستاده ای که هزار راه را می توانی دید؛ و دیدگان تو به تو امان می دهند که راه ها را تا اعماقشان بپایی.
در آن لحظه ای که تو یک آری را با تمام زندگی تعویض می کنی،
در آن لحظه های خطیر که سپر می افکنی و می گذاری دیگران به جای تو بیندیشند،
در آن لحظه هایی که تو ناتوانی خویش را در برابر فریادهای دیگران احساس می کنی،

در آن لحظه ای که تو از فراز، پا در راهی می گذاری که آن سوی آن، اختتام تمام اندیشه ها و رویاهاست،
در تمام لحظه هایی که تو میدانی، می شناسی و خواهی شناخت، به یاد داشته باش
که روزها و لحظه ها هیچگاه باز نمی گردند.
به زمان بیندیش و شبیخون ظالمانه زمان.

صبح که ماهی گیران با قایق هایشان به دریا می رفتند به من سلام کردند و گفتند که سلامشان را به تو که هنوز خفته ای برسانم.

بیدار شو هلیا!
بیدار شو و سلام ساده ماهی گیران را بی جواب مگذار!
من لبریز از گفتنم نه از نوشتن.
باید از اینجا روبروی من بنشینی و گوش کنی.
                                                دیگر تکرار نخواهد شد.

 ******************************************************************

هلیا!

مرا بشنوی یا نه ، مرا جستجو کنی یا نکنی ، من مرد خداحافظی همیشگی نیستم .
باز می گردم ، همیشه باز می گردم .
هلیا! خشم زمان من بر من مرا منهدم نمی کند . من روح جاری این خاکم .
من روان دائم یک دوست داشتن هستم .

  

 در پایدارترین شادی ها نیز غمی نهفته است و در پاک ترین اعمال ، قطره ای از ناپاکی .

 

 من هرگز نخواستم که از عشق ، افسانه یی بیافرینم .
باور کن .
من می خواستم که با دوست داشتن زندگی کنم – کودکانه و ساده و روستایی .

 

  آنچه هر جدایی را تحمل پذیر می کند اندیشه پایان ان جدایی ست .

 

 تحمل تنهایی از گدایی دوست داشتن آسان تر است . تحمل اندوه از گدایی همه شادی ها آسان تر است . سهل است که انسان بمیرد تا انکه بخواهد به تکدی حیات برخیزد .

  

 زمان ، جاودان بودن همه چیز را نفی می کند .

 

 فرصتی برای بخشیدن ، فرصتی برای از یاد بردن .
پدر! این مهلتی ست که تو از دست خواهی داد .

 

  آه هلیا ..... چیزی خوفناک تر از تکیه گاه نیست . ذلت ، رایگان ترین هدیه ی هر پناهی ست که می توان جست .

 

 ما هرگز از آنچه نمی دانستیم و از کسانی که نمی شناختیم ترسی نداشتیم . ترس سوغات آشنایی هاست .

 

 به یاد داشته باش که یک مرد عشق را پاس می دارد ، یک مرد هر چه را که می تواند به قربانگاه عشق می آورد ، آنچه فدا کردنی است فدا می کند ، آنچه شکستنی ست می شکند و آنچه را که تحمل سوز است تحمل می کند ، اما هرگز به منزلگاه دوست داشتن به گدایی نمی رود .

 

 مهر آن متاعی نیست که بشود آزمود و پس از آن ، ضربه یک آزمایش به حقارت آلوده اش نسازد . عشق جمع اعداد و ارقام نیست تا بتوان آن را به آزمایش گذاشت ، باز آنها را زیر هم نوشت و باز آنها را جمع کرد .

 

 در آن طلا که محک طلب کند شک است .

 

 بگذار تا تمام وجودت تسلیم شدگی را با نفرت بیامیزد ، زیرا که نفرت ، بی ریاترین پیام آور درماندگی است



 







[ یکشنبه 14 آبان 1391 ] [ 10:03 ب.ظ ] [ راضیه حسینی طباطبایی ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

صفحات جانبی
ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب

دریافت کد آهنگ