تبلیغات
سخنان پراکنده

سخنان پراکنده
به ما سکوت می آموختند و ما دزدانه با چشم هایمان همه ی حرف های عالم را مرور می کردیم.  
قالب وبلاگ

در کوچه باد می آید...

کوچه در فرهنگ ما نماد چیست؟  شاید ارتباط،البته پنجره را نیز می توان نماد ارتباط دانست.هرچند که نسل جدید کوچه های مجازی و پنجره های دنیای مجازی هم همین را تایید می کنند.که اگر این ویندوز نبود چه ملال انگیز بود دنیای جدید.و اگر شاعر ان قدیم برروزنه می نشستند تا پری چهره ای را بنگرند امروزه از خروسخوان تا  قرق... چشمها به دریچه های دنیای مجازی دوخته است تا شاید دلبری مجازی پیامی مجازی بگذارد و آن طرف عاشق یا عابری مجازی حالی مجازی بنماید. ویارب مباد که به درد اخوان ثالث گرفتار شویم که سه دهه قبل این راپیش بینی نموده و یا به قولی درک نموده است :

 

ما چون دو دریچه روبه روی هم

آگاه زهر بگو مگوی هم....

اکنون دل من شکسته و خسته است

زیرا یکی از دریچه ها بسته است...

و مباد که هی سربزنی به دنیای مجازی و پنجره ی مورد نظر بسته باشد.

و اما در دنیای واقعی پنجره ها چون در قدیم خنکای کوچه را به خانه میکشانده و در صورت نیاز کوبیدن برآن حکم کوبه و زنگ اخبار داشته و دریچه ای جهت اطلاع از اوضاع و احوال کوچه بوده نماد ارتباط شده است.بخشی از خاطرات کودکی مان نیز به همین پنجره ها مربوط می شود.این حقیر وقتی ظهرها گرسنه از مدرسه راهی خانه بود در طی طریق معمولا از نیمه ی باریک سایه دار کوچه عبور می کرد و طبعا دریچه هایی که به کوچه باز می شد در گرمای ظهر جهت استفاده از خنکای سایه و هم جهت تهویه ی هوای آشپزخانه هابوی غذاهای متنوع را به مشام شکم گرسنه مان می کشاندو پایمان را از رفتن باز می داشت.از خانه ای بوی سیرو پیازداغ از خانه ای بوی قورمه سبزی و همین طور تا خانه که می امدیم بزاق ها ترشح شده بودو معده هم وحشی.وخدا نیاورد که می امدی و می دیدی غذا آبگوشت است آنوقت ناکامانه نان تریت می کردی و خون دل می خوردی.

اما فروغ عزیز گویا نمی دانست که برای ما دریچه نماد ارتباط که نه  حتی ایستادنما ن کنار پنجره ممنوع بود به چه رسد به نگریستن به ازدحام کوچه ی خوشبخت!

 

اما از اصل مطلب دور نشویم . کوچه !

نمی دانم در فیزیک واژگان کوچه چه حسی نهفته است که آدم را می برد تا ناخوداگاهش به کودکی و شاید این کوچه است که از کودکی هایمان عبور می کند. از خاطراتمان

در فرهنگ ها آمده است:

"کوچه راه باریکه ایست که در مناطق شهری معمولا بین یا پشت ساختمان ها قرار دارد.(ویکی پیدیا)

کوی.را ه عبور و مرور.(معین)

و البته ده ها ترکیب برساخته ی فارسی هم دارد مثل کوچه باغ. کوچه ی علی چپ.  کوچه بازار و ....

اما غرض از ذکر این مقدمه ی نا مستوفا   این بود که سری بزنیم به کو چه های خاطراتم در کودکی و شهرزادگاهم زاهدان. دارم کم کم حس دکتر باستانی پاریزی را درک می کنم که هر گاه مقاله ای می نویسد بلاخره گریزی به کرمان میزند می خواهد بحث پاریس باشد که سر از پاریز هم در می آورد و اگر از افغانستان بگوید گریزی به حمله افغان ها به کرمان می زند و اگر از صایب و سبک هندی هم بنویسدبه قول خودشان:" بیست سال پیش در کنگره صایب ...من در این فکر بودم که چگونه صایب را به کرمان ربط دهم/چه او هرچند وقتی به هند می رفته احتمالا از کرمان هم گذری کرده است؟! اما هیچ جا صحبت از کرمان ندارد جز آن جا که می خواهد ضرب المثل زیره به کرمان را به میان آورد..."(ر.ک. به مقاله ی فکر رنگین صایب/بخارا شماره 85/ اسفند1390/ص117)

که   ما هم به این حمیت ناسیونالیستی مبتلا شده ایم.  

 

در کنار مدرسه راهنمایی رودابه(امروز صادقیه می نامندش) کوچه ای طولانی و باریکی بود که مثل کابوس های کودکی ام وهم انگیز  می نمود. و یک سرش خیابان مهران  و سر دیگرش خیابان  دانشگاه (قدیمش را به خاطر ندارم)    گویا معروف بود به کوچه ی( برنا)برنا هم نام خانوادگی خانواده ای  که درسمت راست این کوچه باریکه می زیستند.به گمانم همان یک خانه هم بود.سمت چپ آن هم دو مدرسه ی راهنمایی دخترانه و پسرانه ی رودابه و کورش مثل دو واگن کسالت اور فرتوت به هم چسپیده بودند که بوی دلهره میدادند.مدرسه برای مادر آن سال ها خیلی دلهره آور بود.این کوچه 1متر بیشتر عرض نداشت.و اگر تنها می خواستی از آن بگذری زهره ات آب می شد.چه رسد به این که دوچرخه یا موتورسیکلتی هم از پشتت بیاید و..

خلاصه به قول جلال والذّاریاتی بود.

یک کوچه ی دیگر هم برایم خاطره انگیز است کوچه ی کتاب خانه ی پرواز که در خیابان مهران و روبه روی مدرسه ی مان واقع می شد.و به خاطر همین کتاب فروشی همیشه شلوغ بودو محل عبورو مرور دانش آموزان، انتهایش ختم میشد به خیابان 12 متری قدیم که اسم جدیدش از خاطرم رفته. نمی دانم چه خاطره ای در ذهنم نهاده که هنوزرویاهایم در آن می گذرد.

راستی به گمانم وقتی کلاس اول راهنمایی بودم اوایل انقلاب در انتهای بن بستی منتهی به همان کوچه بود که بچه ها گفتندجوان دانشجویی خودکشی کرده است.عصر یکی از روزها که از مدرسه بر می گشتیم به پیشنهاد یک نفر از بچه ها به آن خانه سرک کشیدیم تعزیه بود و در اتاقی که گویا پسر در آن خود سوزی کرده بود از پشت چفت و بند بود.از آن درهای چوبی دو لت قدیم. .و هنوز آن صحنه به قول رسول پرویزی در خانه ی اول حافظه ام باقی است.

 

و اما کوچه ای دیگر در خیابان 16 متری(مولوی)مسیر رفت و آمدم بود از دبستان مهر در همان خیابان تا خانه به جهت میان بر.این خاطره بر می گردد به دهه ی 50 یک روز که راهی خانه بودم برای اولین بار پسر بچه ای را دیدم که بدمینتون بازی می کرد و راکدش را گذاشت زمین و نمی دانم چه شد شیطان  مارا فریفت که ان را برداریم و نظاره کنیم.برداشتن همان و حمله ی پسر همان، حالا او بدو ومن بدو. چنان با شتاب می گریختم و نگاهم به عقب بود که از دیوار سرپیچ غافل شدم و پیشا نی ام به شدت با آن برخورد نمود اما از شدت ترس راکد را انداختم و دویدم تا خانه مان که سر پل خیابان 12 متری بود.و لحظه ای هم توقف نکردم کوبه ی آهنی ان در چوبی سبز رنگ را کوبیدم(نمی دانم ماضی کوفتم درست تر است یا کوبیدم)

واز صدای مادر که فریادزد یا ابالفضل چرا سرو صورتت خونیه؟ به خود امدم که خون تمام روپوش آبی مدرسه ام را پوشانده بود.

پدر هم که تازه از مدرسه اش بر گشته بود با دیدن من جویای واقعه شد ماهم مطلوم نمایانه جریان را تحریف کردیم پریدیم تنگ موتور بابا و رفتیم برای خونخواهی.

خلاصه پدر پسر و بابا نمی دانم چه می گفتند که چشمم تازه به پیژامه ی سبز با با و سوراخ کوچک کنارش افتاد و تمام ذهنم را همراه بادلسوزی کودکانه ام به خود دوخت . بیچاره بابا فرصت نکرده بود شلوار رو بپوشد و من خیلی خجالت کشیدم.و هنوز پس از سی و چند سال با یادآوری شلوار پاره ی بابا در آن روز غمی نا بهنگام  تمام قلبم را می فشارد خدایش رحمت کناد.

حکایت کوچه های زاهدان زیاد است و جالب تر از همه کوچه ی زادگاهم که در آن جاست کوچه ای در خیابان مصطفی خمینی(شاه سابق)  اطراف سینمافروردین قدیم که نمی دانم الان هم هست یا نه؟

کوچه ی بغداد بله تعجب نکنید کوچه ی بغدا ددر زاهدان  واقع بوده که من هم نمی دانم چه حکمتی داشته است تا بیست و چندسال قبل اسمش شهید سبزکار بود حالا  نمی دانم چه می نامندش.

 

راستی کوچه ای هم در خیابان رزمجو بود اگر اشتباه نکنم به  نام قدیمی منوچهری . و عموی پدر در این کوچه ساکن . کوچه در کوچه بود به شکل دو تا ال انگلیسی که سرو ته به هم بچسپانی اش.دیوار بیرون کوچه هم اتفاقا مجاور یک  مدرسه ی ابتدایی  به اسم پروین اعتصامی.همان ال اولیه ی کوچه یک چوب چراغ برق داشت و سوژه ی خنده آورش این که پسرهای محله موقع امتحانات اردیبهشت  شبها زیر آن یک پتوی سربازی پهن می کردند یک سماور می آوردند و متکایی و بساط چای بود کتاب و گپ و گفت.از آن خیل پتونشین یکی دو نفر پس ازگذراندن دوره ی سرباز  صفری به دانشسرا رفتند و شدند از دبیران مشهور شهرمان.

در تقاطع این خیابان با خیابان شاه(مصطفی خمینی جدید)بقالی مشهوری بود به نان بنی آدم. که خیلی  بعدها فهمیدم نام خانوادگی فروشنده است چون دران دنیای کودکی هروقت چیزی لازم می شد خدابیامرز زن عموی بابا به بچه ها می گفت از بنی آدم فلان چیز را بخرید و ما که هنوز سر از تخم انسانیت و بشریت بیرون نیاورده بودیم.چه می دانستیم بنی آدم یعنی چه؟خلاصه ایشان مرحوم شده اند و دیگر نشانی ازبقالی بنی آدم آن جا نیست.

 

سرتان را هم به درد آوردم اما جانم برایتان بگوید که بعدها که به قول سهراب  کم کم دورشدیم ازکوچه ی سنجاقک ها یعنی بلانسبت بالغ شدیم با کوچه ی مشیری آشنا گشتیم.

بی تو مهتاب شبی باز ازان کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد ازجام وجودم

شدم ان عاشق دیوانه که بودم...

 

و چه بسیارند این کوچه هایی که هرکداممان از جوانی به یاد داریم چنان که افتد و دانی...

و این نوستالوژی کوچه ها. هنوز هم در من جاری ست و انگیزه نامیدن اولین کتابم به نام قرن پایانی کوچه ها.

ما که از لطف طبیعت در کویر بار امده ایم همیشه دلمان غنج می رود برای کوچه باغ هایی که از یک طرف به دیوارهاو چینه ها محصورند و از سویی دیگر دخترکان رز(انگور)دست در گردن دیوارها هی خودرا به این سو و آن سوی کوچه می کشانندشرمگینانه ،و دستان عابرین که فواره ی خواهش می شوند.

             مشهد تیرماه1391


[ سه شنبه 6 تیر 1391 ] [ 08:10 ب.ظ ] [ راضیه حسینی طباطبایی ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

صفحات جانبی
ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب

دریافت کد آهنگ