تبلیغات
سخنان پراکنده

سخنان پراکنده
به ما سکوت می آموختند و ما دزدانه با چشم هایمان همه ی حرف های عالم را مرور می کردیم.  
قالب وبلاگ

 

شب از نیمه گذشته است و هنوز زوزه ی باد گله ی چراغ های شب بیدار را نتارانده است.باد از لابه لای جرز پنجره ها تن به درون می کشد و حضور سردش ریگ در چشمانم می پاشد. همیشه همینطور بوده است. من به صدای هوهویی عادت کرده ام که غربتی زرد رادر دلم می کاردو شاید برای همین است که همیشه عاشق روزهای ابری بی آفتابم .در روزهای ابری زردی سوزناک خورشید و زردی دردناک غربتم را از یاد می برم.من بوی باران را حتا وقتی که ابرها تصمیم به تراکم می گیرند حس می کنم.مثل یک ماهواره ی هواشناسی.

شاید این یک حسی غریزی باشد و شاید همه ی کویرزادگان این استعداد را داشته باشند.

از باد می گفتم که قلمرو امپراتوری اش در سرزمین مادری من گسترده است و هرگز نمی شود بدون هوهوی بادو ریزش شن خاطره ای را به یاد آورم.

کودکی تا جوانی ام در پنجه ی خشماگینش گذشت.از کوچه ها که می گذشتم با چنگ و دندان جامه برخود می پیچیدم واو با همه ی درندگی اش از یک سو ومن با تمام نحیفی ام از این سوی به مبارزه می ایستادیم.

روزهای چشم سوز خاک آلود در کوچه هایی که دست سپور کویر به جاروی باد می ستردشان

 من با دهانی پراز خاک و چشمانی سرخ خود را به خانه میرساندم.

.

من براین گمانم که مردمان کویر از آن روی بسیار مقاومند که که از کودکی می آموزند که باید بجنگند و در عین حال صبورانه باباد این دشمن هم خانه ای که به هر پستویی سرک می کشدزندگی کنند.ما از زیستن با توفان درس زندگی مسالمت آمیز را آموخته ایم.

 

برخیز دخترک توفان نشین کویر!

برخیز سنگ چین کن جامه های خیست را تا دستان بی حیای باد به تعدی نیالایدشان.

برخیز !بیرون خانه هیچ چیز از شبیخون باددرامان نیست.وتومی آموزی که باید در خودت به آرامش برسی.بیرون امن نیست این حریم خانه است که تورا در خود پناه می دهد.این بادپرده در عاصی چون مستان نیمه شب خود را به دیوار و شیشه ها می کوبد،راهی می جویدبه حریم امنت.

پنجره را بگشا آفتاب داغ و جانکاه روز که گره برپیشانی می نشاند یا توفان زوزه کشان که خاک در چشم می پاشد؟کدام را ترجیح می دهی؟ می بینی دایره ی انتخابت چقدر وسیع است؟ دخترک کویر!

یا باید به سوختن تن در دهی و یا بسازی با دهانی خاک الود و چشمانی سرخ و جامه ای بلاتکلیف در دستان توفان دیوانه سان شن .

 

آه! روزهای جوانی من چگونه گذشتید؟نمی دانم اگر شب ها ی کویر نبودند من هرگز زیسته بودم؟

نه، شب کویر که به قول ان همدرد کویری ام_اولین مرثیه خوان کویر،آن مزینانی دردآشنا_با آغاز غروب فرا می رسید.آغاز آرامش بود.آرامشی که هنوز پس از سال ها دوری از کویر و دوری از تابش دیوانه وار خورشید حضورش را در تاروپود وجودم احساس می کنم و هنوزهرگاه پاهایم رابر سطحی خنک می گذارم بی اراده خنکای رختخواب های پهن شده در مهتابی خانه ی پدر بزرگ را به یاد می آورم. شب های قصه های پریان و دلهره های شیرین ووسوسه ی شنیدن پایان افسانه و گاه در زیر لحاف پنهان شدن و از ترس خود را مچاله کردن و هر صدایی را به  وهم پریان آلودن.

در کویر شب ها الهام بخشندو مردم کویر شاعران خیال باف بی ادعاو زود باوران ساده دل افسانه هایند.

وقتی از دست دیو خورشید رها می شوی تحمل باد آسان تراست.چه شب ها که از ترس با دو شن سرو گوش و چشم را به دستمالی می پیچاندیم و دلخوش از غیبت خورشید در مهتابی خانه می خوابیدیم.باز هم درگیر همان انتخاب جبری کویری بودیم.گرما یا خاک؟

و چنان طبیعت تند خو سخت می گرفت که صدو بیست روز زوزه و هلهله ی بادرا بر تف و هرم خورشید بی رحم ترجیح می نهادیم.و صدوبیست روز چشمان خاک آلودمان به زردی خورشید و سربی خاک گشوده می شد.تنها ایامی از آغاز بهار در هیاهوی نسیم ملایم در لابه لای سایه زاران بیدها در سنگینی سایه ی گزهای پیر می شد آرامش یافت.با موسیقی صدای پل پلاسی های مهاجر که به قول بی بی خبررسان بهار بودند و گاه در نم نم بارانکی خردکه خبر از سرشویی بی بی نوروز می آورد..وچه شادی عظیم کودکانه ایرا تجربه می کردیم.ک.دکی و رهایی از دانستگی و رهایی در طبیعتی بکر که رطوبت کناره ی نهرش تورا همراه خیال های حریر گونه ات از جاده ی ابریشم شعر عبور می دادو با خود می بردتا دوردستان فرخارو چین و چگل.

آه! کجایی سرزمین جوانی های سوخته و خیالات ابریشمینم؟کجایی که اینک در آستانه ی بلوغ اندیشه ام به تو می اندیشم به تویی که مادرانه کودکی و جوانی ام را دربر کشیدی. دوستت دارم با تمام کج خلقی هایت ای پیرترین سرزمین خدا ای کویر مهربان کج خلقم.من نیز چون توام با قلبی مهربان و چهره ای در هم کشیده و ابروانی گره خورده،نه از کینه،نه از نفرت.

من اموخته ام که از تف گرمای آفتاب چهره در هم کشم.و دریغ که هیچ کس قلبم را برهنه ندیده است.همه چشم در گره ابروانم می دوزند. چه می توان کرد این نیز سرنوشت محتوم کویریان است.اینک طلیعه ی بهارم را به کویر پیشکش می کنم و به پای بوس سرزمین مادری ام می آیم.شب از نیمه گذشته است.....

 

لینک را کلیک کنید

http://sarapoem.persiangig.com/link7/amirjansaboori765.

 

 


[ چهارشنبه 23 شهریور 1390 ] [ 06:24 ب.ظ ] [ راضیه حسینی طباطبایی ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

صفحات جانبی
ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب

دریافت کد آهنگ