تبلیغات
سخنان پراکنده

سخنان پراکنده
به ما سکوت می آموختند و ما دزدانه با چشم هایمان همه ی حرف های عالم را مرور می کردیم.  
قالب وبلاگ

میخواستم چیزی بنویسم که کمی سبکم کند دیدم نمی آید

هیچ ،نه شعر نه نثر نه گریه

دیدم چیزی مانع می شود

در درون

چند روزی است به مرگ می اندیشم

به مردن

و به مردگان

و سخت این شعر شاملو

بر زبانم نشسته به سماجت

و قلبم را می فشارد

" باری "هراس من همه

از مردن در سرزمینی است

که مزد گور کن ازآزادی آدمی افزون باشد"

                   بگذریم

ابتدا شما را به خوانش شعری از  خانم" کیمیا نبی زاده " دعوت می کنم.

دیگر چه فرقی می کند

که می توانم نان شعر در تنور احساس بپزم

یا این که هر وقت تلخی قهوه را می دانم

وقت چرخش زمین

فلسفه می بافم با حاشیه های نارنجی

از طرح سیب و هبوط

دیگر چه فرقی می کند؟

دندان عقل داستانم درد می گیرد

و سوم شخص آن تنها مرد خوب زمین می شود.

و زنی که می چکد از بوم نقاشی

در لگن تقدیر

چکه

چکه

دیگر چه فرقی می کند

رژ هایم حیا خوانده اند

و چشم هایم شرم می دانند؟

تنها وقتی که باد می وزد

مردهای شهر

با بوی عطرم مست می کنند

و آفتاب که می پاشد

انعکاس اندامم را تحلیل می کند

دیگر چه فرقی می کند

نامم چه باشد؟!

تنها زن باشم کافی است.

 

 

این روزها مشغول خواندن کتاب شعر دوستم خانم "زری سلطانی فر " هستم. شاعره ای خراسانی با زبانی و قلمی معترض و برنده به نام" ما سبز تباریم چرا زرد بمیریم" البته بعد از مدتی توقیف و حذف  برخی از اشعار به زیور طیع آراسته شده است!

 

اینک شما را به خوانش   قطعه ای اجتماعی  از این مجمو عه دعوت می کنم.:

           وکیل مردم تهران:"دانش آموزان ازدواج موقت کنند" جراید

پیام داد به حوای چارده ساله

وکیل آدم خاکی:"بیا تو با من باش"

دگر ز حرمت جنس لطیف حرف نزن

به زیر پتک زمانه خشن چو آهن باش

موقتن تو به خیل خروس ملحق شو

واز جمیع بلایات گربه ایمن باش

کسی به روح و روانت اشاره ای نکند

برای سفره ی کفتارها فقط"تن" باش

زکشت و کار موقت چو غنچه ای رویید

کمی به سقط جنین فکر کن تهمتن باش

کلاه شرع به روی سر خودت بگذار

موقتن دو سه روزی برایمان "زن" باش

پیامکی است زحوای چارده ساله

" موقتن دهنت را ببند و الکن باش

برای خواهر خودنیز یا که دختر خویش

بپیچ نسخه ای از این قبیل و بعدن باش!

اگر که مردی در محضر عیال شریف

خزعبلات بگو پس به فکر مردن باش

چو خاله خرسه بیا از نوازشت کم کن

زدوست پیش کشی بس،بیا و دشمن باش

 و اما شعری دیگر از ایشان  به نام

                                   تمکین

بر روی کوهان شتر تمکین نداری

مستوجب حد می شوی کابین نداری

انگ تمرد روی پیشانیت خورده است

در پیش ایشان چون سری پایین نداری

از دست این ابلیس های آدمی رو

حوای من یک لحظه هم تسکین نداری

تقدیر گل هایت فقط پرپر شدن بود

باغی گرداگرد خود پرچین نداری

ای مذهب ای بازیچه ی تسبیح ملا

چون اسب رهواری و لیکن زین نداری

زن را به نا حق در قضاوت می نشینی

وقتیکه حتا دیده ای حق بین نداری

حد عدالت عذر تجدید فراش است

هرچند هنگام عمل آیین نداری

دم خروس و بر لبت سوگند عباس

شاید مسلمان باشی اما دین نداری!


[ سه شنبه 11 آبان 1389 ] [ 11:24 ب.ظ ] [ راضیه حسینی طباطبایی ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

نمایش نظرات 1 تا 30
درباره وبلاگ

صفحات جانبی
ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب

دریافت کد آهنگ