|
سخنان پراکنده |
امروز صبح اولین کسی که بیدارم کرد صدای رسید یک پیامک بود .از کی ؟ همراه اول . آره همراه اول با یک پیامک تولدم رو تبریک گفت . و به این ترتیب اولین وآخرین کسی بود که این روز نه چندان به یادماندنی رو به یاد داشت. تعجب نکنید وقتی خودت خودت رو فراموش می کنی از دیگران چه توقع؟ همه به نوعی درگیرن دیگه. درگیری های رنگارنگ. و جورواجور. خوب طوری دیگه نمیشه به خود آرامش داد. خیلی ها خیلی شعرا واسه تولد عزیزانشون میگن یا کپی می کنن یا کش میرن .فرقی نمیکنه .مهم اینه که هستیم و نفس میکشیم.یه قول اون یارو تا وقتی بودیم کسی ندونست کی هستیم شاید بعد مرگمون بفهمند که اون هم مهم نیست.اصلن ولش کنین هیچی مهم نیست . اصلن تولد یعنی چی؟ بودن یعنی چی؟ مردن یعنی چی؟ شاید اینا ابعاد یک واقعیت باشن شایدم هیچ...دیروقته هذیون میگم .ببخشید مارفتیم بخوابیم. شما هم نشنیده بگیرین .اصلن نه خانی اومده نه خانی رفته عزت زیاد [ دوشنبه 19 دی 1390 ] [ 11:38 ب.ظ ] [ راضیه حسینی طباطبایی ]
اینجا کنار خاکی هامون نشسته ایم با گرد باد گَرد به گردون نشسته ایم گردیگران به دور قدح باده خورده،ما با کاسه های ریگ به هامون نشسته ایم واگویه خوان و تب زده حسرت نشین درد بر رهگذار باد چو مجنون نشسته ایم ابلیس مرگ بوسه به تاریخمان زده است کاین سان اسیر افعی افیون نشسته ایم ناباورانه از پس جور شغادها چون تهمتن به چاه شبیخون نشسته ایم [ جمعه 25 شهریور 1390 ] [ 11:51 ق.ظ ] [ راضیه حسینی طباطبایی ]
شب از نیمه گذشته است و هنوز زوزه ی باد گله ی چراغ های شب بیدار را نتارانده است.باد از لابه لای جرز پنجره ها تن به درون می کشد و حضور سردش ریگ در چشمانم می پاشد. همیشه همینطور بوده است. من به صدای هوهویی عادت کرده ام که غربتی زرد رادر دلم می کاردو شاید برای همین است که همیشه عاشق روزهای ابری بی آفتابم .در روزهای ابری زردی سوزناک خورشید و زردی دردناک غربتم را از یاد می برم.من بوی باران را حتا وقتی که ابرها تصمیم به تراکم می گیرند حس می کنم.مثل یک ماهواره ی هواشناسی. شاید این یک حسی غریزی باشد و شاید همه ی کویرزادگان این استعداد را داشته باشند. از باد می گفتم که قلمرو امپراتوری اش در سرزمین مادری من گسترده است و هرگز نمی شود بدون هوهوی بادو ریزش شن خاطره ای را به یاد آورم. کودکی تا جوانی ام در پنجه ی خشماگینش گذشت.از کوچه ها که می گذشتم با چنگ و دندان جامه برخود می پیچیدم واو با همه ی درندگی اش از یک سو ومن با تمام نحیفی ام از این سوی به مبارزه می ایستادیم. روزهای چشم سوز خاک آلود در کوچه هایی که دست سپور کویر به جاروی باد می ستردشان من با دهانی پراز خاک و چشمانی سرخ خود را به خانه میرساندم. ادامه مطلب [ چهارشنبه 23 شهریور 1390 ] [ 05:24 ب.ظ ] [ راضیه حسینی طباطبایی ]
مدتی است کتاب شازده حمام خاطرات دکتر پاپلی یزدی را مطالعه می کنم.کتا بی صمیمی که خواننده را به خود جلب می کند.نویسنده قصد قلمفرسایی و تاریخ گویی ندارد. به سیاق گفتاری صادقانه وقایع را باز می گوید. داستان آدم هایی که در شصت و چند سال پیش ازین عشق ورزیده اند رنج و گرسنگی و زجر کشیده اند.شادی و گریه کرده اند و کار و کار و کار .و زیسته اند و رفته اند. داستان از خانه های اعیانی با بادگیرهای با شکوه و شاه نشین و هشتی و بیرونی و اندرونی نیست صحبت از سایه ی بید ولب جوی نیست صحبت از فقرودرد و ناداری است.سخن از رضانامی است که از 10سالگی تا سی و چند سالگی یک شکم سیر نمی خورد به خود نمی اندیشد کار می کند و کار تا خرج خانواده و یتیمان خواهرش را بدهدوسر انجام پس از 32زندگی براثرسوءتغذیه و کار طاقت فرسا در جوانی به سیمای پیرمردی زجر کشیده می میرد. صحبت از زری سلطان است دختری ادب دان و مهربان که با داشتن توموری 5/9 کیلویی در شکم هررزوز به جرم گناه نکرده کتک می خورد داغ می شود و گریه هایش بر دل اسیران سنت و تعصب و جهل بی اثر است.تا پس از12 ماه زجرو شکنجه وقتی تولد نوزاد نامشروع خیالی دیر می شود او را به دکتر می برند... ماجرای مردان وزنانی است که در کارخانه ی بافندگی جان می کنندو مسلول شدن و در فقر مردن سرنوشت محتومشان است. حکایت زنان جوان بیوه ایست که بارزندگی یتیمانشان را بر شانه های نحیف تحمل می کنندسخن از دختران نوجوانی است که به عقد مردان پیر و میانسال در می ایند تا باری از دوش خانواده کم شود.سخن از فقر و جهل است و تعصب. گرچه در جای جای کتاب بوی امید و مهربانی و نوعدوستی مشام جانمان را نیز می آراید. داستان بی بی هلی پیرزن نداری که برای سلامتی بچه های مردم نذر می کند سفره ی ابوالفضلی بیاندازد که در آن 5 گوسفند باشد و در راه انجام این نذر زن زردشتی همسایه و زنان یهودی فروشنده ی دوره گرد مردان اهل سنت، منشاوی ها کولی ها و همه اهالی گوسفند و نان و شیرو پنیر سفره راتامین می کنند و همان حکایت همدلی مهربانی را به نمایش می گذارند. نه تنها از فقر که از عفت نیز می گوید داستان مرضیه زن سیدحمید که با مرگ شوهر و وجود فرزندان گرسنه با همه ی نیاز عفت می ورزد و با توکل به خدا تن به روسپی گری نمی سپارد ودست الهی از آستین خیری به کمکش می آید. کتاب شازده حمام حکایت زندگی است با همه ی جوانبش خوب وبد.با شادی ها و غمها ،شکست ها و پیروزی هایش. وچه بسیار با خواندن خاطرات استاد گریسته ام وازدور بوسه بردستان پینه بسته ی مردان و زنانی زده ام که انسان مدارانه ایستاده اند و پاک دامنانه زیسته اند و گمنام سربربالش خاک نهاده اند. این کتاب جغرافیایی است که تاریخ شده و بیان تاریخی است در بستر یک جغرافیا. ای وای که اگرسینه ی این خاک را بشکافند چه قربانیانی که حکایت هایی جانسوز برای گفتن دارند .... درپایان خواندن این کتاب را به همه ی شما عزیزان توصیه می کنم.
[ سه شنبه 24 خرداد 1390 ] [ 04:47 ب.ظ ] [ راضیه حسینی طباطبایی ]
با یاد این بیت از منزوی:"جنگ با من و آن هم مثل دشمن خون پیک صلح بودی تو ای نگاه زیتونی!" ************************************************************************* جنگ می کند بامن آن دو چشم زیتونی می کشاندم آخر تا دیار مجنونی آن نگاه سرمستت کولیان دست افشان وین ردیف مژگانت تیرهای شبخونی تا پلنگ چشمانت خفته در سیاهی ها می پرد زچشم ماه خواب های افیونی می برد مرا تا دورآن دومست سرگردان زورقان آبی رنگ،موج های کارونی می کشد مراروزی مردمان چشمانت قاتلان خونریزت،رهزنان قانونی
[ یکشنبه 8 خرداد 1390 ] [ 11:36 ب.ظ ] [ راضیه حسینی طباطبایی ]
راستی را که نامت در آسمان ها آشناست آ ن سان که در زمین محبوبی. به بی همالی. دست کلامم کوتاه تر از طرا زدامن توست . زبان قاصر از ستودنت آ ن به که شکوهت را در سکوت بسرایم. مطلب ذیل را به وام گرفتم از تارنمای برگ بهار باشد که تاملی کنیم در این زلال سرشار مادرانه ******************************************************** my mother only had one eye; i hated her.. she was such an embarrassment So I studied real hard, got a chance to go to Singapore to study و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور Then, I got married [ چهارشنبه 4 خرداد 1390 ] [ 10:25 ق.ظ ] [ راضیه حسینی طباطبایی ]
با سلامی چو بوی خوش آشنایی به همه ی عزیزانی که از این پنجره با من سخن گفتند ،آمدند ،خواندند و نوشتند با سپاس از مهربانی تان. مدتی در قبض و بسط بودم نه از نوع عرفانی اش از همین نوع چینی بدلی قلابی . در هر حال بهار آمدنی است و من خوشحالم که به قدوم موسم ربیع سلامی بهارانه تقدیمتان بدارم حال و هوای خانه تکانی و گرد گیری به خانه ی دلم هم کشید و باز یاد ایام گذشته و خاطرات تلخ و شیرینش به جانم نشسته قطع شعری حاصل خانه تکانی ذهم و خاطراتم را تقدیم می دارم دوستتان دارم بهاری باشید و تن سلامت
امشب که حرف های مرا بغض خورده است "خورشیدواره های مراآب برده است"1 امشب بیا که لهجه ی باران غلیظ تر امشب که سمت دیده ی من خیس و لیز تر امشب که دل به جادوی این جاده داده ام امشب که دل به خاکی این جا نهاده ام امشب که بوی خاک ازین جا عبور کرد امشب که خاطرات به ذهنم خطور کرد امشب که دست های تو آن سوی کاج ها... امشب که حرف های من این سوی واج ها... امشب دوباره چک چک باران و پنجره... امشب دوباره ی حمله ی بغضی به حنجره... یاد تو کرده ، یاد همه انتظارها پشت تمام کاج خیابان ، قرارها با دست های یخ زده پشت چنارها با اضطراب آمده و رفته ،بارها پشت هزار "آخر" و "اما""چگونه ها" پشت هزار خاطره ی تکه پارها از پشت نرده های پراز راز پارک ها با یادزرد و سبز خزان و بهارها امشب بیا به خانه ی خاموش من بیا با صد هزار خاطر آغوش من بیا امشب که شب به قدر غم من ملول شد زد باده ی خیال تورا لول لول شد امشب که شب به قدر غم من نگفتنی است امشب که حرف های دل من شنفتنی است امشب اگر تو باشی و ...شب ،دیدنی تر است آن دست های گرم تو دزدیدنی تر است امشب چرا به خانه ی من سر نمی زنی تا لانه ی کبوترکی پر نمی زنی؟ 1-مصرعی از زنده یاد حسین منزوی [ دوشنبه 23 اسفند 1389 ] [ 01:27 ب.ظ ] [ راضیه حسینی طباطبایی ]
آه بانوی آفتاب و تشنگی! بیا که خرمن ها را نکشیده اند* و خوشه های طلایی خورشید در مخمل ابرها آرمیده اند.بیا که رود با همان آهنگ
قدیمی در دشت می خواندو دخترکان بید دامن تر کرده اند به گستاخی بر لب جوی و رخ از شرم زیر گیسوان نهفته اند. بیا بانوی آفتاب روز و خنکای شب کجاست بانگ هی های تو در پی برّگکان دشت و رد پایت در جاده های خاکی غروب کویر؟ کجاست وعده گاه عشق و حرمت و حیا در سایه زاران بید در دل ظهر های تابستان و عطش؟ بیا بانوی قصه های شبانه ی آینه در جیب و گیسوان تنهای ام را به شانه ی انگشتانت بنواز.تا در آینه ی چشمانت تکثیر شود این همه ناگفته های مو به مو. بیا بانوی مهتاب های پر ستاره ی شب های تابستانی ام.و خنکای رخت خواب های لمیده در سیاهی و سکوت. بیا که دوباره کهکشان راه شیری بر اسب لطیف قصه هایت بنشیند و اوج بگیرد و مرا با خودببرد تا آن سو تر آسمان که آوای خدا را می توان شنید. بیا بانوی قصه و مهتابی که بوی کاهگل تازه مشامم را بنوازد و نور چراغ های دستی* در شبستان افسانه هایت مرا به میهمانی شهرزاد بخواند. بیا و دوباره کنار تنور گرم مرا به لقمه ای محبت و نوازش مهمان کن. بیا که بوی ذغال های سماور با شیر تازه بیامیزد و قوری لب پریده ی گل قرمزمان از گرمای دستان تاول زده ات بجوشد. بیا که دوباره دلم بهانه می گیرد بهانه ی علف های رقصان بانسیم ولانه های پرستو های مهاجر بر سقف اتاقی که بوی تو را می دهد. بیا بانوی صفا و سادگی که کلوچه های عیدت را در تنور داغ خورشیدزواله *کنیم. کجایی که هنوز غربت ده بوی تورا می پراکند و بغچه های خاطراتت بوی پیراهن باران دارد.؟ آه بانوی شب و ستاره و شعر، آه بانوی دشت های بهاری و جامه های پرچین و گیسوان بافته ی شب رنگ! امشب به یادت غزل می خوانم و ردیف اشک هایم در تکراری ملایم قافیه ی چشمانت را می جوید. کجاست آ ن نرمی نگاه پرانت که مثل شاپرک های بازی گوش بر پر گلبرگ ها و علف ها می نشست و تنه ی خشک نخل های عطشناک پشت خانه را به نوازشی آرام می نمود؟ بیا بانوی دل تنگی هایم. امشب هوای تو دارم و باران بر گونه های شب جاریست. همه چیز بوی تو دارد . کجایی بانوی قصه و کودکی و خیال؟ ************************************************************************************* توضیحات: اصطلاح خرمن کشیدن به جای دروکردن. چراغ دستی به جای فانوس. وزواله کردن به معنی گلوله کردن خمیر نان از اصطلاحات رایج مردم سیستان است.
[ جمعه 17 دی 1389 ] [ 10:42 ق.ظ ] [ راضیه حسینی طباطبایی ]
همیشه همانی نه امروز از مادر نزاده ام نه، عمر جهان بر من گذشته است نزدیكترین خاطره ام خاطره ی قرن هاست بارها به خون مان كشیدند به یاد آر كه تنها دستاورد كشتار نان پاره ی بی قاتق سفره ی بی بركت ما بود اعراب فریبم دادند برج موریانه را به دستان پر پینه ی خویش برای شان در گشودم مرا و همگان را به نطع سیاه نشاندند و گردن زدند نماز گزاردم و قتل عام شدم كه رافضی ام دانستند نماز گزاردم و قتل عام شدم كه قرمطی ام دانستند آن گاه قرار گذاشتند كه ما برادرانمان یكدیگر را بكشیم و این كوتاه ترین طریق وصول به بهشت بود به یاد آر و تنها دست آورد كشتار جل پاره ی قدر عورت ما بود خوشبینی من تركان را آواز داد تو را و مرا گردن زدند سفاهت من چنگیزیان را آواز داد تو را و همگان را گردن زدند یوغ ورزا بر گردن ما نهادند گاو آهن بر ما بستند بر گرده مان نشستند و گورستانی چندان بی مرز شیار كردند كه بازماندگان را هنوز از چشم خونابه به روان است
[ دوشنبه 1 آذر 1389 ] [ 02:56 ب.ظ ] [ راضیه حسینی طباطبایی ]
میخواستم چیزی بنویسم که کمی سبکم کند دیدم نمی آید هیچ ،نه شعر نه نثر نه گریه دیدم چیزی مانع می شود در درون چند روزی است به مرگ می اندیشم به مردن و به مردگان و سخت این شعر شاملو بر زبانم نشسته به سماجت و قلبم را می فشارد " باری "هراس من همه از مردن در سرزمینی است که مزد گور کن ازآزادی آدمی افزون باشد" بگذریم ابتدا شما را به خوانش شعری از خانم" کیمیا نبی زاده " دعوت می کنم. دیگر چه فرقی می کند که می توانم نان شعر در تنور احساس بپزم یا این که هر وقت تلخی قهوه را می دانم وقت چرخش زمین فلسفه می بافم با حاشیه های نارنجی از طرح سیب و هبوط دیگر چه فرقی می کند؟ دندان عقل داستانم درد می گیرد و سوم شخص آن تنها مرد خوب زمین می شود. و زنی که می چکد از بوم نقاشی در لگن تقدیر چکه چکه دیگر چه فرقی می کند رژ هایم حیا خوانده اند و چشم هایم شرم می دانند؟ تنها وقتی که باد می وزد مردهای شهر با بوی عطرم مست می کنند و آفتاب که می پاشد انعکاس اندامم را تحلیل می کند دیگر چه فرقی می کند نامم چه باشد؟! تنها زن باشم کافی است.
این روزها مشغول خواندن کتاب شعر دوستم خانم "زری سلطانی فر " هستم. شاعره ای خراسانی با زبانی و قلمی معترض و برنده به نام" ما سبز تباریم چرا زرد بمیریم" البته بعد از مدتی توقیف و حذف برخی از اشعار به زیور طیع آراسته شده است!
اینک شما را به خوانش قطعه ای اجتماعی از این مجمو عه دعوت می کنم.: وکیل مردم تهران:"دانش آموزان ازدواج موقت کنند" جراید پیام داد به حوای چارده ساله وکیل آدم خاکی:"بیا تو با من باش" دگر ز حرمت جنس لطیف حرف نزن به زیر پتک زمانه خشن چو آهن باش موقتن تو به خیل خروس ملحق شو واز جمیع بلایات گربه ایمن باش کسی به روح و روانت اشاره ای نکند برای سفره ی کفتارها فقط"تن" باش زکشت و کار موقت چو غنچه ای رویید کمی به سقط جنین فکر کن تهمتن باش کلاه شرع به روی سر خودت بگذار موقتن دو سه روزی برایمان "زن" باش پیامکی است زحوای چارده ساله " موقتن دهنت را ببند و الکن باش برای خواهر خودنیز یا که دختر خویش بپیچ نسخه ای از این قبیل و بعدن باش! اگر که مردی در محضر عیال شریف خزعبلات بگو پس به فکر مردن باش چو خاله خرسه بیا از نوازشت کم کن زدوست پیش کشی بس،بیا و دشمن باش و اما شعری دیگر از ایشان به نام تمکین بر روی کوهان شتر تمکین نداری مستوجب حد می شوی کابین نداری انگ تمرد روی پیشانیت خورده است در پیش ایشان چون سری پایین نداری از دست این ابلیس های آدمی رو حوای من یک لحظه هم تسکین نداری تقدیر گل هایت فقط پرپر شدن بود باغی گرداگرد خود پرچین نداری ای مذهب ای بازیچه ی تسبیح ملا چون اسب رهواری و لیکن زین نداری زن را به نا حق در قضاوت می نشینی وقتیکه حتا دیده ای حق بین نداری حد عدالت عذر تجدید فراش است هرچند هنگام عمل آیین نداری دم خروس و بر لبت سوگند عباس شاید مسلمان باشی اما دین نداری! [ سه شنبه 11 آبان 1389 ] [ 10:24 ب.ظ ] [ راضیه حسینی طباطبایی ]
گفته ای اوضا ع جفت و جور نیست غصه نزدیک است ،خیلی دور نیست ابر بغضی در کمینت مانده است مرده ای روی زمینت مانده است رد سیلی غمی بر گونه ات رد پای نم نمی بر گونه ات گفته ای :"عاشق" و لی عاشق ..که ...نه گفته ای که عشق را لایق ...که ...نه.. گفته ای مجنونی ات سروازده است لیلی ات هم حرف سربالا زده است گفته ای با عشق چپ افتاده ای جرم را تاوان صد البت داده ای..! سینه ات گفتی که رفت و روب نیست راستش احوال من هم خوب نیست سایه ای روی دلم افتاده است مرده ای بر ساحلم افتاده است
قرص اکسازپام خوابم کرده است دختر رویا جوابم کرده است
راستش اوضاع بس خرتو خری است دوره ی دلالگی و دلبری است
آبها از آسیاب افتاده است آف هایم بی جواب افتاده است
چشم احساسم کمی کم سو شده عشق مثل ترس از لولو شده
امپرازول می خورد هر روز دل ورنه می سوزد زسازو سوز دل
ترسم از مسخ است مسخ زندگی در قمار زندگی بازندگی
مثل کافکا مسخ توی رختخواب صبح،مثل عنکبوتی با طناب ***** جان تو دیشب چه خوابی دیده ام خواب احساسی نابی دیده ام
خواب دیدم کارت شارژدل رسید عشق ارزان ،شارژایرانسل رسید
دیده ام اوضاع میزان می شود عشق روی صحنه اکران می شود
عشق از نوع ذغالی شیشه ای عشق های روز،عشق گیشه ای
عشق های روی خط چشم و لب عشق های لوس و بی اصل و نسب
عشق زیر بته ای از جنس تب عشق نامشروع و نامردو جلب
عشق های بوسه های تلخ و گس عشق های ترش و شیرین و ملس
سکه ی بازار عشاقی رواج می کند افسردگی هارا علاج
می شود در سینه چندین قلب داشت توی هرگوشی دل عشقی گذاشت
**************** نامه ات،نه..PMات را خوانده ام مثل شکلک روی صفحه مانده ام
هاج و واج وگیج شکلی بی امان می دهد دستی برای من تکان
سینه ات گفتی که رفت و روب نیست راستش احوال من هم خوب نیست ...
ادامه مطلب [ دوشنبه 15 شهریور 1389 ] [ 01:23 ق.ظ ] [ راضیه حسینی طباطبایی ]
دریغ من به کسی که خودش شبیه کسی است تمام دلخوشی اش میله های این قفسی است که می رود بشود تارو پـــود روح و تنش که می شود چو غریقی که مانده ی نفسی است
دریغ من به کسی که شبیه پاییز است همیشه با خود و باسایه اش گلاویز است شبیه سرفه ی خشناک مرد مسلولی نگاه مضطربش از سوال لبریز است
دریغ من به زنی در سکوت بغض آگین زهر چه از خود از سرنوشت خود غمگین به عنکبوت ترین تارهای بدبختی به بد قلق تر ازین امرهای بر تمکین
به هرچه ماومن و او و هر چه ایشان است به عقربی که پس هرکلام پنهان است به شب شکاری نامردمانه ی دشنه به دشنه ای که میان دو چشم حیران است
به زخم های دریده به زخمه های جنون نشسته در تن کشناک افعی افیون به زهرمارترین زهرها که می ریزد سرنگ مرگ به رگ های مرده ی بی خون
دریغ من به کسی که شبیه تر به من است شبیه خسته روانی که رفته از بدن است دریغ من به زمین خورده ی شکسته پری که تیره روزی اش این روزها شبیه زن است
استفاده از اشعار بدون اجازه ی شاعر و ذکر منبع جایز نیست
[ جمعه 29 مرداد 1389 ] [ 12:48 ق.ظ ] [ راضیه حسینی طباطبایی ]
چرا دل چو دریــا نکردیـم شبی با تو نجوا نکردیم؟ چرا لحظــه ای را به زاری خدایـا...خدایـا... نکـــردیم نخواندیم یک سوره حتی کتاب تـــو را وا نکـــــردیم و یک کـــــار آخر بـــرای رضای تو تنها نکــــردیم؟...
نکته:خاک بیزی یادگار زمانی است که فقرا و مستمندان به امید یافتن شیء ارزشمند در میان کوچه ها و راهگدر ها می نشستند وبا الکی خاک ها را می بیختند.چنان که عطار در مقام عشق گوید: دید مجنون را عزیزی دردناک کاو میان رهگذر می بیخت خاک گفت :ای مجنون چه میجویی چنین؟ گفت:لیلی را همی جویم یقین گفت لیلی راکجا یابی زخاک؟ کی بود در خاک شارع درّ پاک؟ گفت من می جویمش هر جا که هست بو که یک دم آرمش جایی به دست [ چهارشنبه 20 مرداد 1389 ] [ 02:14 ب.ظ ] [ راضیه حسینی طباطبایی ]
مثل پروانـــه مثــل پـروازم چون تــرانـــه اسیــر آوازم ای چکاوک مرابخوان به سرود در حریم نسیم و دره ورود کاش چون ابر سرکشم تا دور تا افق تا امام زاده ی نـور تا دل خویش را دخیل کنم رو دوباره به سوی ایل کنم ایل من ایل دشت های کبود ایل من هم مسیر چشمه و رود ایل اسب و یراق و زین و سفر ایل جاری شدن،عبور و گـذر ایل چین چین دامـن گل ها ایل تکـ بیت قلــــه ای تنها یاد ان دشت های رویایی در حریر نسیـــم صحـــرایی بوی بغضی عجیب می آمد بوی عشقی نجیب می آمد بوی پیراهن چمن دردشت بوی گل های یاسمن در دشت بوی گیسوی دختری در باد رد بــــال کبـــوتـــری در بـــاد "آه این روزها که می گذرد " چشم هر گوشه را که می نگرد چشمه ها شوکران اندوهند ابـــــرها بغض تیـــره ی کو هند باغـــبانان اسیـــــــر پاییزند باغــــــــهامان زمرگـــ لبریــزند درشب نغمه ی پرستوها عطر گیج نسیــم شب بوهـــا بوی سرب تفنگ می آید بوی پرتاب سنـــــــــگ می آید در کمین است حیله ی صیاد می کند ناله مرغکی در باد...
استفاده ااز اشعار این وبلاگ تنها با ذکر منبع ،نام و اجازه ی شاعر بلامانع است. [ چهارشنبه 30 تیر 1389 ] [ 03:15 ب.ظ ] [ راضیه حسینی طباطبایی ]
دل از دست هوس پیر است ای دوست غم پیری چه دلگیر است ای دوست یکـی می گویـدم انــــــگار دیـــگر برای عاشقی دیر است ای دوست [ سه شنبه 29 تیر 1389 ] [ 11:50 ب.ظ ] [ راضیه حسینی طباطبایی ]
|
|
| [ طراحی : نایت اسکین ] [ Weblog Themes By : night skin ] |